تبليغاتX
ساکن اطلس دریازده !

♥گاهي يك روز آن چنان زيبا مي شود كه تا ابد خاطره ي خوش آن تو را زنده مي كند!♥


تنهاترین روزهای تمام زندگیم را سپری میکنم این که میگویم تنهاترین ینی هیچ وقت در طی بیست سال زندگی اینطور احساس تنهایی نکردم نه این که هیچ وقت تنها نبودم ... بودم خیلی هم بودم ولی جنسشان با جنس تنهایی امروز فرق میکرد . آنها را خودم انتخاب کرده بودم خودم خواسته بودم آدمهای زیادی دور و برم بودند دوستانم ، دوستانی که خوب و بد بالاخره بودند هرچند همیشه دایره آدمهای اطرافم محدود بوده ولی جوری نبوده که این حس ویران کننده را در من ایجاد کند . تنهایی امروز اما نوعی جبر است . این تنهایی از جنس نبودن هاست ... نبودن کسانی که باید باشند و نیستند از جنس رفتن هاست رفتن افرادی که هر کدام در زندگی من وزنه ی تاثیر گذار و مهمی بودند که یا رفتند یا در شرف رفتنند این دومی خیلی زجر آورتر و دردناک تر از اولیست چون آنهایی که رفتند ... رفتند و من دیر یا زود با رفتنشان کنار می آیم اما دسته ی دوم به بی رحمانه ترین شکل ممکن آزارم میدهند میدانم رفتنی اند اما کی ؟ نمیدانم و این باعث شده هر روز کابوس نبودشان ویرانم کند .

این روزها به ارتباطم با آدمها خیلی فکر میکنم ... میبینم که تا الان به آدمهای زندگیم چه قدر زود عادت کردم به بودنشان به حرفهایشان به عادتهایشان ... چه قدر زود وابسته و دلبسته شان شدم و دلتنگشان و چه قدر دیر فراموششان میکنم گاهی هرگز . امروز را میبینم که از همه فاصله گرفتم از همه دور شدم از عزیزترین های زندگیم . خودم را میبینم در این اتاق تاریک شبیه قبرستان ... خودم را میبینم با فاصله خیلی زیاد از آدمها در حالی که شانه به شانه شان در کوچه و خیابان و دانشگاه قدم میزنم خودم را میبینم ساکت تر و بی حوصله تر و داغون تر از همیشه و بعد دنبال مقصر میگردم و هر بار به نتیجه درستی نمیرسم .

خودم را در آینه میبینم و وحشت زده میشوم و این از هر تصویری در دنیا بدتر و عذاب آور تر است که خودت را ببینی و بخواهی روی خودت بالا بیاوری ... قرصهای لعنتی هم هیچ تاثیری در این دردهای جسمی و روحی ندارند مگر کمک به یک خواب آرام و خوشبختانه هنوز این آخرین سنگر برایم باقی مانده .

طبق معمول حرفهای زیادی داشتم ولی ذهنم قفل شده . الان اینجا نشستم در حالی که باید پشت میز در حال درس خواندن برای امتحان سخت پس فردا باشم ولی نه حوصله ای دارم نه انگیزه ای ... آینده ای را برای خودم متصور نیستم که برایش تلاشی بکنم در این قبرستان بزرگ که هر چه میروی فقط تاریکی و سیاهی و بدبختی ست چه تلاشی ؟ برای چه آینده ای ؟ هیچ هیچ هیچ

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:51 نويسنده یاسمن |